ساعت ۱:٢٧ ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩ کلمات کلیدی:
باز نوای دیگری میاید من در پی آگاهی خویشم نور نور نور توهم؟توهم شب؟ تق تق تق کسی نیست دراین خانه که در بگشاید آخرزتو یک نشان و یک حرف و سخن تق تق تق امشبم باز به خواب رفته خدا و فردا روز از نو میشود ونه روزی ما
ساعت ۱٢:٤٥ ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩ کلمات کلیدی:
دو تا دروازه فوتبال داشت که بابام براش ساخته بود یه اسکلت آهنی بود که یک سری طناب بافته شده بهش وصل شده بود سر ظهر تو گرما که از بازی خبری نبود و همه تو خونه هاشون خزیده بودن و کپیده بودن بهترین فرصت بود واسه بازی من میرفتم تو حیاط و این دو تا دروازه رو میچسبوندم به هم میشد یه خونه گنبدی شکل یه ملحفه هم مینداختم روش که جلوی نفوذ آفتاب رو بگیرم .چند تا ظرف مسی داشتم ملاقه و قابلمه و بشقاب که سالهای بعد تو یه خونه واقعی توشون تخم مرغ راست راستکی درست میکردم این ظرفها و یه عروسک که هنوزم دارمش رو با خودم میبردم توی خونه م و واسه عروسکم که فکر میکردم بچه مه تو همون ظرفها غذا می پختم اگر ولم میکردن ساعتها تو همون یه وجب جا که حتی نمیشد ایستاد چون سرت میخورد به سقف میموندمو بازی که چه عرض کنم زندگی میکردم هنوز هم خونه رو دوست دارم خونه خودمو نمیدونم چرا امشب یاد اون روزا افتادم ولی خاطره ش برام شیرین بود
__یه آهی از امواج کپک زده مغزم بیرون زد پر کشید رفت آسمون